تبليغاتX
با ولایت تا شهادت
 
با ولایت تا شهادت
 
 
شهیدان مظهر قدرت ایران هستند... مقام معظم رهبری(دام ظله العالی)
 

هر روزتان نوروز.....نوروزتان پیروز

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 11:3  توسط سهیل پنهان  | 
 
آيت‌الله نوري همداني:
كشتار مردم بحرين خلاف موازين شرعي و بين‌المللي است

خبرگزاري فارس: آيت‌الله حسين نوري همداني از مراجع تقليد قم لشكر‌كشي عربستان و امارات به بحرين و كشتار مردم اين كشور را خلاف موازين عقلي، شرعي و بين‌المللي دانست.


به گزارش خبرگزاري فارس از قم، در بيانيه آيت‌الله نوري همداني در محكوميت كشتار شيعيان بحرين آمده است: ما با محكوم كردن لشكر‌كشي دولت عربستان سعودي و امارات به مملكت بحرين و كشتار و زخمي كردن مسلمانان آن كشور كه ‌خلاف همه موازين عقلي، شرعي و بين‌المللي است، به حكومت بحرين كه با لبخند زدن به چهره نماينده قدرت استكباري آمريكا اجازه كشتار مردم مسلمان بحرين را كه براي احقاق حق خود قيام كرده‌اند داده است، اعلام مي‌كنيم كه از سرنوشت صدام‌ها، بن‌علي‌ها و حسني مبارك‌ها عبرت بگيرد و بداند كه با جنايت‌هايي كه مرتكب مي‌شود، لحظه به لحظه سقوط خود را نزديك‌تر مي‌كند، چه اينكه همه مسلمان‌هاي جهان بر اساس آموزه‌هاي اسلامي وظيفه دارند كه در برابر شنيدن مظلوميت يك نفر مسلمان هم، ساكت ننشينند.
در بخش پاياني اين پيام آمده است: در خاتمه از سازمان‌هاي بين‌المللي و كنفرانس اسلامي مي‌خواهم كه هرچه زودتر جلو اين جنايت‌ها را بگيرند.

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 10:36  توسط سهیل پنهان  | 
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 10:34  توسط سهیل پنهان  | 
سلام.....

یه سلام سبز بهاری.....

یه سلام یه یادگاری.......

یه سلام مثل دریا.........

یه سلام قد دنیا.......

یه سلام زیر بارون.....

سیب و سنجد فراوون........

دوباره یه نوروز دیگه و یه هفت سین دیگه و یه بهار دیگه اومد.چه صفایی داره و قتی کنار هفت سین مادر بزرگ لای قرآن رو باز می کنه و دو تا اسکناس سبز میذاره کف دستت.یا اون وقتی که پدر بزرگ توی دهنت سنجد میذاره و مزه ی شیرین سنجد با خنده های پدر بزرگ تو ی تمام وجودت نفوذ میکنه.

چه صفایی داره وقتی که سفره ی هفت رنگ مادربزرگ پهن میشه و همه از بزرگ و کوچیک میان میشینن دور سفره و مادر با یه سینی پر از ماهی های توی آبلیمو و پیاز ورز داده شده ی سرخ شده رو میذاره وسط سفره. وخاله هم با چندتا دیس بزرگ باقالی پلو و سبزی پلو میاد میشینه پای سفره هفت رنگ مادربزرگ.

چه صفایی داره وقتی توی صحرا وسط گل های کوچیک سفید و زرد بهاری سبزه های عید رو به هم گره میزنی و آرزو میکنی که هیچ صحرا یی بی گل و سبزه نمونه.

آره.....نوروز با سمنو و سنجدش خوبه و سبزی پلو با ماهی و سبزه گره زدن سیزده به در...

اما....یادمون نره که یه عده بودن توی یه روزگاری وسط کویر توی گرما دور از خانواده وایسادن و مردونه جنگیدن تا یه روزی مثل امروز که همه داریم بساط عید رو میچینیم بتونیم راحت کنار خانواده و کنار سفره هفت سین بشینیم و با هم در کمال آرامش زمزمه کنیم:

یا مقلب القلوب و الابصار....

یا مدبر اللیل و النهار....

یا محول الحول و الاحوال....

حول حالنا الی احسن الحال....

آره ....یادمون نره که اگر نوروزی برامون مونده یا اگر آرامش و شادی داریم همش رو مدیون اونایی هستیم که هشت سال رنگ هفت سین خونشون رو ندیدن و بعضی ها هم رفتن و سر هفت سین بهشتی ها نشستن.

پس بیاید سر سفره هفت سین لحظه ی سال تحویل همه برای شادی روح شهدایه فاتحه و یه صلوات بخونیم و با خدا عهد کنیم که هیچ وقت به خون شهدا و کشورشون و زحماتشون خیانت نکنیم.....

 

 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم اسفند 1389ساعت 10:31  توسط سهیل پنهان  | 

نوروز خاطره انگیز در دوران دفاع مقدس

با آغاز تجاوز گسترده رژیم بعث عراق به ایران در شهریور 59، ملت ایران با هدایتهای رهبر بزرگ انقلاب اسلامی حضرت امام خمینی(ره) برای دفاع از سرزمین خویش و اعتلای اسلام به سوی جبهه ها رهسپار شد. تاریخ هشت سال دفاع مقدس ایران سرشار از پیروزیها، شکستها، غمها و شادیهای بسیاری است که جشن آغاز سال نو یکی از این شادیها در دل سخت ترین و بحرانی ترین شرایط یعنی
 جنگ، رنگ و بوی دیگری به خود می گیرد. در هشت سال دفاع مقدس، هشت بهار بر مردم ایران گذشت که طی این سالها بسیاری از رزمندگان در کنار خانواده نبودند و در جبهه ها سال را نو می کردند و یا با فرارسیدن هر بهاری در این هشت سال خانواده هایی بودند که تنها قاب عکس پدر یا برادر شهیدشان زینت بخش سفره هفت سین شان می شد. عده ای از خانواده های ایرانی نیز در بیمارستان در کنار جانبازان خویش سال نو را به یکدیگر تبریک می گفتند و یا در کنار قبور شهدای تازه پر کشیده خود سفره هفت سینی ساده از سنبل و سیب و گلاب و سبزه و.... پهن می کردند و این سنت زیبا از آن پس باقی ماند و ما هر ساله شاهد حضور مردم و خانواده شهدا در گلزار شهدای سراسر کشور در هنگامه تحویل سال هستیم که مردم به برکت این مکان مقدس برای خود و خانواده و کشور و جهان آرزوی خویش را بر زبان می آورند و در حق یکدیگر به درگاه خداوند سبحان دعا می کنند. نوروز در جبهه نوروز و ایام عید که می شد- در شرایط عادی جبهه و جنگ – تا پنج روز از صبحگاه خبری نبود. عیدی بچه ها، سکه های یک تا پنجاه ریالی و اسکناسهای صد تا هزار ریالی متبرک به دست امام(ره) بود؛ همچنین پولهایی که یادگاری نوشته خود بچه ها یا فرماندهان بود.غذاهای این ایام بهترین غذاها بود و پذیرایی با میوه و شیرینی در همه جا دایر. در کنار همه این نعمتها، مراسم جشن و سرور بود؛ تئاترها و نمایشنامه های نشاط آور که بچه ها خود تهیه و اجرا می کردند و نمایش فیلمهای سینمایی که زحمت تدارک آنها را نیروهای واحد تبلیغات می کشیدند. در این ایام بچه ها راه می افتادند برای عرض تبریک از محل فرماندهان شروع می کردند و بعد به سنگرهای مجاور می رفتند در حالی که همه با هم می گفتند: برادرا، برادرا عید شما مبارک. اهل سنگر هم جواب می دادند، یا به شوخی چیزی می گفتند و از میهمانان دعوت می کردند به داخل سنگر آنها بروند و پذیرایی بشوند. هفت سین جبهه سنت 'هفت سین' چیدن در سفره شب عید را بعضی حفظ کرده بودند منتها با صبغه جنگی آن. مثل هفت سین گردان تخریب لشکر 27 که عبارت بود از:1-مین سوسکی2- مین سبدی3- سیم تله4- سیم چین5- سیم خاردار6- سرنیزه7- سی چهارC4)) نوعی خرج و مواد منفجره غیر حساس، سوزن اسلحه، سیمینوف، سمبه و سنگر را هم به عنوان مواردی از هفت سین ذکر کرده اند که در واحدهای دیگر معمول بوده است. آغاز سال نو و جشن نوروز با دید و بازدید و تبریک و تهنیت و عیدی دادن و عیدی گرفتنها کم و بیش در منطقه نیز جریان داشت، منتها با همان رنگ و روی منطقه ای. موقع تحویل سال، بعضی سفره هفت سین می انداختند، که سین های آن بسته به نوع رسته بچه ها توفیر می کرد. در تخریب که بیشتر با مین سروکار داشتند به نحوی بود و در زرهی به نحو دیگر، و به همین ترتیب بود در سایر واحدها. اگر موقع نوروز و حلول سال نو بعد از عملیات بود، قضیه صورت دیگری داشت. عکس شهدای عملیات را سرسفره می چیدند، به سرلوله تفنگ ها پرچم سرخ می زدند، وصیت نامه یا نوار صدای دوستان در لحظات قبل از شهادت را سر سفره می گذاشتند، جای شهدا و مفقودالاثرها را خالی می کردند... بعد که دلهای داغدار جمع می شدند، برادرانی که جراحت سطحی تری داشتند و می توانستند روی پای خود بایستند می آمدند و با حضور فرمانده، روحانی و طلبه گردان شروع می کردند به نوحه خوانی و راه انداختن سینه زنی، سپس دعای توسل، که با سوز و گدازی خاص برگزار می شد و شب عید و تازگی زخم گویی بیشتر کبابشان می کرد. آداب تبریک سال نو در جبهه لحظه آغاز سال نو، بعضی ها که در خط بودند با شلیک گلوبه ای به سمت دشمن ابراز احساسات می کردند. ناهار روز عید هم بچه ها با چلوکباب و نوشابه پذیرایی می شدند. سکه هایی که به دست امام متبرک شده بود و معمولا حاجی بخشی آنها را توزیع می کرد هم جای خود را داشت؛ همچنین بود آنچه که از تبلیغات گردان می رسید، از قبیل پیام رئیس جمهور، نخست وزیر، اسکناسهای صد ریالی و مثل آن. عیدی دادن در جبهه نوعی عیدی دادن هم بین خود بچه ها معمول بود، که بعضی خودشان طلب می کردند و نوعش را معین، چنان که یکی از دیگری عبارت 'کتب علیکم القتال' را می نوشت و در پاکتی تقدیمش می کرد که تا سرحد شهادت نصب العین همرزمش بود. دید و بازدید از گردانهای همجوار و رفتن سراغ فرماندهان و روبوسی با آنها هم از جمله سنتهای حسنه ای بود که در ایام سال نو به ندرت ترک می شد. بچه هایی بودند که چهار، پنج سال سابقه حضور در منطقه داشتند و همین امر ایجاب می کرد که مثل خانه خود، نسبت به آغاز بهار و جشن نوروز بی توجه نباشند. سنگر تکانی مراسم نوروز در جبهه به هر نحو ممکن اجرا می شد. تهیه شیرینی و کمپوت و میوه از شهر و آوردن آن به خط اول و خواندن شعر و شوخی و وقت خوش کردن با یکدیگر، گستردن سفره عید و نوکردن زیرانداز و لو در تبدیل گونی به پتو، برگزاری مراسم عید حتی در ساختمان نیمه مخروبه در شهری خالی از سکنه و بدون برق و آب و تزئین در و دیوار و تهیه تنگ ماهی و انداختن قورباغه درون آب! و بالاخره دست برداشتن از دفاع و دست به قبضه سلاح نبردن مگر از روی ناچاری و به ناگزیر و چیدن گل و گیاه صحرایی و آوردن باغ و بهار به سنگر و سوله و ریختن اشک در فراق یاران یکدل از دیگر آداب عید نوروز در میان رزمندگان در هشت سال دفاع مقدس بود. ------------------------------ مطالب برگزیده از کتاب 'فرهنگ جبهه'
 |+| نوشته شده در  جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت 14:58  توسط سهیل پنهان  | 
زندگی نامه ی سردار رشید اسلام

شهید مهدی باکری(ره) 

برای مشاهده روی ادامه مطالب کلیک کنید...


ادامه مطلب
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 23:42  توسط سهیل پنهان  | 

پسر من به فدای شما...

 

آنچه در پی می‌آید یكی از خاطرات آیت‌الله خامنه‌ای از امام خمینی (ره) است كه پایگاه اطلاع‌رسانی دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب، آن را در آستانه سالروز رحلت حضرت امام (ره) منتشر می‌كند:
معنويت مردم و خانواده‌ى شهدا و اخلاص رزمندگان در جبهه‌ها، امام را به هيجان مى‌آورد. من چند بار گريه‌ى امام را - نه فقط به هنگام روضه و ذكر مصيبت - ديده بودم. هر دفعه كه راجع به فداكاريهاى مردم با امام صحبت مى‌كرديم، ايشان به هيجان مى‌آمدند و متأثر مى‌شدند. مثلاً موقعى كه در محل نماز جمعه‌ى تهران، قلكهاى اهدايى بچه‌ها به جبهه را شكسته بودند و كوهى از پول درست شده بود، امام(ره) در بيمارستان با مشاهده‌ى اين صحنه از تلويزيون متأثر شدند و به من كه در خدمتشان بودم، گفتند: ديدى اين بچه‌ها چه كردند؟ در آن لحظه مشاهده كردم كه چشمهايشان پُر از اشك شده است و گريه مى‌كنند.
بار ديگر موقعى گريه‌ى امام را ديدم كه سخن مادر شهيدى را براى ايشان بازگو كردم: در شهرى سخنرانى داشتم. بعد از پايان سخنرانى، همين كه خواستم سوار ماشين شوم، ديدم خانمى پشت سر پاسدارها خطاب به من حرف مى‌زند. گفتم راه را باز كنيد، تا ببينم اين خانم چه‌كار دارد. جلو آمد و گفت: از قول من به امام بگوييد بچه‌ام اسير دست دشمن بود و اخيراً مطلع شدم كه او را شهيد كرده‌اند. به امام بگوييد فداى سرتان، شما زنده باشيد؛ من حاضرم بچه‌هاى ديگرم نيز در راه شما شهيد شوند.
من به تهران آمدم، خدمت امام رسيدم، ولى فراموش كردم اين پيغام را به ايشان بگويم. بعد كه بيرون آمدم، سفارش آن مادر شهيد به ذهنم آمد. برگشتم و مجدداً خدمت امام رسيدم و آنچه را كه آن خانم گفته بود، براى ايشان نقل كردم. بلافاصله ديدم آن‌چنان چهره‌ى امام درهم رفت و آن‌چنان اشك از چشم ايشان فرو ريخت، كه قلب من را سخت فشرد.
سخنرانى در مراسم بيعت فرماندهان و اعضاى كميته‌هاى انقلاب اسلامى 18/3/68
 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 23:33  توسط سهیل پنهان  | 

به نام نقاش دلها

چشم که باز کردم دیدم در یک بیابان بزرگ هستم،وای چه جمعیتی،،چه هیاهویی چه شور و اشتیاقی در این بیابان بر پاست،،،چه خبر شده؟

نسیم خنکی بهاری پرده های اتاق چشمانم را نوازش میکردو کم کم بازار ابر ها داشت رو به راه می شد و ابر ها بساط بارانشان را کم کم پهن میکردند،همه جا بوی بهار را گرفته بود،همه جا طراوت می بارید و سیل اشک جاری میشد،من نمیدانستم چه خبر است؟یکنفر از بقیه به من نزدیک تر بود،چه مرد زیبایی،،چهارشانه ،با چشمان آبی ودرشت،موهای مشکی همچون شب،صورتی گندمگون و البته با قلبی بی قرار در انتظار،،،

از او پرسیدم اینجا چه خبر است؟چرا همه این قدر خوشحالند؟این اسفند دود کردن ها برای چیست؟اشک ها چرا از کاسه چشمان لبریز شده؟و،،،

مرد لبخندی ملیح زد وگفت:یعنی تو واقعا نمیدانی چه خبر است؟

با تعجب گفتم:نه چطور؟

مرد جوان دوباره لبخندی زد و گفت:این همه خوشحالی ،این همه شوق این همه اشک واینهمه طراوت برای دعوت شدن به یک مهمانی است،یک مهمانی بزرگ،

ــ مهمانی؟

ــ آری.

ــ خب این مهمانی در کجا برگزار می شود؟

ــ همین جا!

ــ همین جا!در وسط این بیابان بی آب و علف!

مرد اندکی ساکت چشمانش به ابر ها گره خوردند و با آنهاهم صدا شدند:چیک چیک چیک....

مرد جوان دیگر در این وادی غصه و درد نبود،من که هنوز جوابم را نگرفته بودم با سرفه ای نمادین او را از آن حال عجیبش دور کردم،اصلا مرد عجیبی بود،همچون عارفان آرام و ملیح سخن میگفت و آن قدر صدایش رسا و گیرا بود که دل ها را می لرزاند،او که هنوز چشمانش خیس بود به من نگاهی کرد و گفت: این جا برای عاشقان از بهشت هم زیبا تر است.سرسبز تر و خوش آب وهوا تر است...این جا مبدا ایمان و مقصد جان و آرامگه باران است...اصلا این جا خود بهشت است

گفتم :اما این جواب من نیست؟من میگویمچرا این جا وسط این بیابان؟اصلا شما چرا این جا ایستاده اید؟ میزبان تان کیست؟

مرد جوان سری به اطراف تکان داد و چشمانش را به مغرب و سپس به مشرق دوخت و دوباره به من خیره شد وگفت،،بگذار خودش بیاید جوابت را میگیری

چه کسی بیاید؟کی می آید؟

مرد که دیگر از سوال های من سخته شده بود با لحنی کلافه اما باز هم ملیح ودلنشین گفت،،،چرا این قدر سوال میک نی؟گفتم که باید صبر کنی تا خود میزبان بیاید آن وقت می فهمی که کیست؟

من که هنوز قانع نشده بودم اما به خاطر آن مرد زیبای جوان ساکت شدم و فقط و فقط به اطراف سر می چرخاندم..ساعتی گذشت من که وسط بیابان خوابم برده بود.چشم ها را واکردم دیدم مرددر حل نماز خواندن است

چه نماز زیبایی،،عرش را در قنوتش می توانستی پیدا کنی!!با هر رکوعش هزاران اشک به پایش می افتادند و التماس دعا میگفتند  اندکی صبر کردم تا نمازش به پایان رسید

ــ قبول باشد!

ــ بیدار شدی؟برخیز الآن نمازت قضا میشود

ـــ به این زودی صبح شد؟

با سرعت تیمم کردم و نماز صبح را دست و پا شکسته خواندم و مرد نیز با هم آرامش همیشگی قبول باشد گفت وباهم دعای فرج امام عصر عج را خواندیم

چه قدر صدایش ملکوتی بود از اوج صدایش غم انتظار پیدا بود،انگار همه صدای او را شنیده بودند حالا همه ی بیابان یک صدا زمزمه میکردند

الهی عظم البلا و برح الخفا و انکشف الغطاو ضاقت الارض و منعت السما...یا مولانا یا صاحب الزمان الغوث الغوث الغوث................

زمین از اشک های جمعیت خیس شده بود...تا به حال چنین حالی را در هیچ مردمی و در هیچ شهر و دیاری ندیده بودم...واقعا آن ها که بودند؟همگی شان خورشید بودند و ماه،،،قیافه هاشان مثل شهدا بودند احساس میکردم آنها خود شهدا بودند

در همین افکار بودم که مرد جوان با شوخی گفت...جوان برخیز که لحظه  ی گرفتن جواب است

من سراسیمه برخاستم،،،صدای پایی به گوشم رسید...دیدم از سمت غرب سواری با سرعت طوفان و هیبت با شکوه و لباسی سراسر سبز غرق نور به سمت ما می آید

همه به سرعت به صف ایستادند و راه را برای او باز کردند

وقتی به میان جمعیت رسید چهره اش پیدا شد....وای!!!! تا به حال چهره به این زیبایی و با شکوهی ندیده بودم

چشمانی مشکی و صورتی گندمگون  وغرق در نوری بی نظیر،موهای شب گون،قدی بلند و اندکی فربه

که خال زیبایی روی گونه ی راست خودنمایی میکرد و همچون دری در صدف صورتش میدرخشید

همه به احترام آن مرد دست بر سینه گذاشتند و صدا زدند:

ارواحنا لک الفدا یا مولانا.......

از مرد جوان کنارم پرسیدم او کیست؟

گفت صبر کن

مرد تازه از راه رسیده هنوز از اسب پیاده نشده بود که پیرمردی نورانی اما شاداب و سر زنده امد و دست مرد سواره را کرفت و تا پای آن مرد زیبای تازه رسیده به زمین رسید...بارانی به لطافت حریر و طراوت بی نظیر شروع به باریدن کرد....و بیابانی که هیچ چیز به جز خاک در آن نبود به یک گلستان تبدیل شد این باور کردنی نبود

در آن بیابان حالا گل های سرخ و سفید روییده بود و پروانه ها دور گل ها حلقه زده بودند  و رود زلالی جاری شده بود و من هرآنچه از بهشت آن دنیا شنیده بودم درآنجا مشاهده میکردم

با حالتی بی قرار و گله مند از مرد جوان پرسیدم خب بگو این مرد کیست؟

گفت نگاه کن ببین چه پوشیده است؟

نگاهی به آن مرد تازه رسیده کردم و گفتم خب یک لباس عربی سبز رنگ که فکر کنم نشان می دهد سید است؟

درست فکر کردی؟حال ببین دور آن مرد را چه گل هایی گرفته است؟

دوباره نگاهی کردم ولی نمیدانستم گل ها اسمشان چیست؟گفتم....خودت بگو من زیاد گل ها را نمی شناسم

گفت آن گل ها گل نرگس است و آن مرد هم سرور گلان نرگس دنیاست،حالا فهمیدی کیست؟

کمی فکر کردم و زیر لب زمزمه کردم گل نرگس

که آن مرد زیبای تازه از سفر برگشته ی میزبان مرا نگاهی پر از خدا و عشق و محبت کردو یک لحظه یاد مولودی نیمه شعبان افتادم که مداح هیئتمان آن را هر نیمه شعبان می خواند:((گل نرگس کجایی؟ من مردم از جدایی))

در این حین فریاد زدم :یا صاحب الزمان

که دیدم گنبد مسجد جمکران به من چشمک میزند وپدر و مادرم و بقیه ی اقوام آماده ی رفتن به داخل مسجد شده اند و این مادرم بود که چادر گلدار همیشه بهارش بالای سرم آمدوخندید و گفت

پاشو....نزدیک اذان صبح است چقدر می خوابی؟

ومن که هنوز نمی دانستم خاوب دیده بودم یا نه از جا برخاستم و وضو گرفتم و گفتم یا صاحب الزمان....

که صدای اذان صبح از مناره های مسجد بلند شدو من هنوز نمی دانستم که خواب دیده ام یا نه!!!!!

نویسنده : سهیل پنهان

 |+| نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم بهمن 1389ساعت 23:16  توسط سهیل پنهان  | 

به بهانه ی پیروزی انقلاب اسلامی....

زندگی نامه ی شهید نواب صفوی

شهید سیدمجتبی نواب صفوی در سال 1303ش در خانی‏آباد تهران بدنیا آمد و پس از اتمام دروس ابتدایی، به آبادان سفر کرد. سید مجتبی سپس برای ادامه تحصیل به نجف اشرف مهاجرت نمود و در آنجا از محضر مدرسین حوزه علمیه نجف اشرف بهره‏مند شد.

وی پس از چهار سال اقامت در نجف به دستور آیت ‏اللَّه سیدابوالحسن اصفهانی جهت مبارزه با کجروی‏های کسروی به ایران آمد و با تشکیل "جمعیت فداییان اسلام" به مبارزه با بدخواهان و بداندیشان پرداخت. ترور وابستگان استعماری مانند احمد کسروی، عبدالحسین هژیر، علی رزم‏آرا و حسین علاء از جمله فعالیت‏های سیاسی این جمعیت می‏باشد. شهید نواب صفوی همچنین با حکومت دکتر مصدق به خاطر عدم عمل به احکام اسلامی به مخالفت برخاست و به همین جهت در ایام نخست وزیری مصدّق، دستگیر و به زندان افتاد و تا سقوط حکومت مصدق در زندان بود. سرانجام این مجاهد خستگی‏ناپذیر به همراه سه تن از همرزمانش به نام‏های خلیل طهماسبی، مظفر علی ذوالقدر و سیدمحمد واحدی در بیدادگاه رژیم پهلوی محکوم و در صبحگاه 27 دی 1334 شمسی تیرباران شده و به خیل شهدا پیوستند. بدین ترتیب پرونده ده سال فعالیت سیاسی و اجتماعی جمعیت فداییان اسلام بسته شد و جنایت دیگری در پرونده سیاه خاندان پهلوی ثبت گردید.

سید مجتبی تهرانی معروف به نواب صفوی، در سال 1303 شمسی در خانواده ای روحانی و اصیل در خانه محقری در خانی آباد تهران قدم به عرصه ی وجود گذاشت. وی با علاقه و عشقی وصف ناشدنی به روحانیت و به قصد ادامه راه آبا و اجداد خود، در اواخر سال 1320، پس از طی تحصیلات ابتدایی و متوسطه، رهسپار حوزه علمیه نجف اشرف شد. شهید از طرف مادر به سادات درچه اصفهان منتسب و از طرف پدر میرلوحی است.

شهید عنوان نواب صفوی را از خاندان مادر به ارث برده است. پدر او مرحوم سید جواد میرلوحی، دانشمندی روحانی بود که در اثر فشار حکومت رضاخان مجبور به ترک لباس روحانیت شد، اما از طریق تصدی وکالت دادگستری همچنان به داد مظلومان می رسید.

مرحوم سید جواد در سال 1314 یا 15 در اثر مشاجره و درگیری لفظی با (داور) وزیر عدلیه ی رضاخان، غیرت علویش به جوش آمد و یک سیلی نثار وی کرد که در اثر آن سه سال به زندان افتاد.

شهید پس از ورود به نجف اشرف، بدون کوچکترین درنگی به فراگیری مقدمات پرداخت و روابط تنگاتنگی با علمای دلسوز و بیدار و مبارز از جمله صاحب کتاب جهانی و کم نظیر الغدیر، آیت الله علامه امینی قدس سره برقرار کردعد از شهریور 1320 و فراگیر شدن جنگ جهانی دوم، ایران نیز گرفتار شرایط دشواری شد، از یک طرف مورد تجاوز متفقین قرار گرفت و از طرف دیگر سود جویانی قلم به مزد و اجیر، از آزادی سوء استفاده می کردند و از طریق ترویج فرهنگ غربی به جان مسلمانان افتاده بودند و درصدد بودند تا آنچه رضاخان از طریق زور قلدری نتوانسته بود انجام دهد، از طریق قلم و نگارش با مخدوش نمودن تاریخ اسلام انجام دهند.

«احمد کسروی» از جمله افرادی بود که خط معارض و مهاجم علیه اسلام تشیع را دنبال می کرد. او نه تنها در کتاب «شیعی گری» به روحانیت، مقدسات اسلامی، پیشوایان مذهب تشیع و امامان بحق و معصوم علیهم السلام حمله می کرد، بلکه در کتاب های صوفی گری، بهاییگری، مادی گری و حتی تاریخ مشروطیت، مقدسات دینی و روحانیت را مورد حمله قرار داد.

نواب با کتاب های کسروی در نجف آشنا شد و موجی از احساسات مذهبی و دینی وجودش را فرا گرفت. کتاب ها را نزد علما برد و از آنها نظر خواست. همه حکم به مهدور الدم بودن نویسنده ی کتاب ها دادند.

سید در اواخر 1323، وارد تهران شد و بدون درنگ به خانه کسروی رفت و او را از گفتن و نوشتن سخنان توهین آمیز به اسلام و ائمه ی شیعه علیهم السلام و روحانیت برحذر داشت و وقتی مطمئن گردید که وی اصلاح پذیر نیست، آماده اجرای حکم الهی شد.

شهید نواب در هشتم اردیبهشت 1324، در سر چهارراه حشمت الدوله به کسروی حمله کرد ولی توسط پلیس دستگیر و زندانی شد. بعد از آزادی از زندان، موجودیت فداییان اسلام را طی یک اعلامیه ی رسمی با جمله هوالعزیز و تیتر « دین و انتقام» اعلام کرد و اعدام کسروی را پیگیری نمود.

نواب صفوی به تدریج با جاذبه خود، جوانانی چون شهید سید حسین امامی را جذب نمود و امامی در 20 اسفند 1324، بر کسروی یورش برد و او را زیر ضربات اسلحه ی سرد و گرم قرار داد و چون فرشته ی قهر جانش را گرفت.

فداییان اسلام و مجریان حکم الهی دستگیر شدند و خبر اعدام انقلابی کسروی در همه جا منتشر شد و مردم مسلمان را غرق در شادی و سرور نمود.

بعد از سال 1327، که جنبش ملی شدن صنعت نفت به اوج خود رسید و فعالیت گروه های مخالف رژیم علنی شد و اقلیت موجود در مجلس مانع تصویب قرار داد «گس گلشاییان» گردید، رژیم استبدادی شاه برای این که حتی اقلیت مخالفی نیز وارد مجلس نشود، توسط «هژیر» دست به تقلب در انتخابات زد و به بهانه ی ترور شاه و دست داشتن آیت الله کاشانی در این ترور، ایشان را بازداشت و به لبنان تبعید کرد.

فداییان اسلام «هژیر» را اعدام انقلابی کردند و با نامزد نمودن آیت الله کاشانی و مصدق، گروه اقلیت دوباره به مجلس راه یافت.

با وجود این که نواب میانه ی خوبی با ملی گراها نداشت، اما با توجه به رهبریت آیت الله کاشانی و به منظور وحدت مبارزات اسلامی و ملی، از همگامی و همراهی با آن ها دریغ نورزید فداییان اسلام از راه تشکیل جلسات تفسیر قرآن و اسلام شناسی بر اساس مکتب تشیع، به فعالیت خود ادامه می دادند و پرچم سبز و سفید خود را با کلمات زیبای «لا اله الا الله، محمد رسول الله و علی ولی الله» آراسته بودند.

در آن موقع در دولت حسین علاء پیوستن ایران به پیمان بغداد مطرح بود که در حقیقت ایران یکی از اقمار منطقه ی انگلیس و امریکا می شد. فداییان اسلام در 25 آبان که علاء برای شرکت در ختم مرحوم سید مصطفی کاشانی وارد مسجد امام (شاه سابق) شد توسط مظفر ذوالقدر هدف قرار گرفت، اما گلوله به او اصابت نکرد و جان سالم به در برد. 

در اول آذر 1334، نواب و خلیل طهماسبی و عبدالحسین واحدی و جمعی دیگر از فداییان اسلام دستگیر شدند و در یک محاکمه ی فرمایشی نواب، سید محمد واحدی و مظفر ذوالقدر محکوم به اعدام شدن

غسل شهادت

سحرگاه يكشنبه 27 ديماه سال 1334 اعضاي فداييان اسلام را از لشگر يك پياده به محل لشگر دو زرهي بردند. در وسط سالن پادگان وسايل شخصي آنان بر زمين ريخته بود, نواب جلو رفت عمامه و عبايش را برداشت, و با لبخند به دوستانش گفت: «به جدم قسم با همين لباس شهيد ميشوم.» رهبر فداييان براي آخرين مرتبه يارانش را در آغوش گرفت. ثانيه تلخ خداحافظي براي او به شوق ديدار در بهشت سخت نبود. آنان صبور و استوار به سلولهاي انفرادي خود رفتند. نزديك صبح جوخة اعدام در كنار ميدان بزرگ پادگان به خط ايستادند, نواب و يارانش از سلول بيرون آمدند. ناگهان سيد محمد واحدي فرياد زد: «الله اكبر, الله اكبر» به اشاره سرهنگ اللهياري پاسباني دست بر دهان سيد محمد گذاشت. زندانيان از روزنه در به بيرون نگاه ميكردند. سرهنگ پرسيد: «اگر خواسته اي داريد بگوييد؟» سيد تقاضاي آب براي غسل شهادت نمود. آب سرد بود, نواب خمشگين بر سر سرهنگ بختيار فرياد زد: «اگر آب گرم نباشد, رنگ ما ميپرد و تو و امثال تو فكر ميكنند كه ترسيده ايم. اما مهم نيست. خدا آگاه است كه لحظه به لحظه اشتياق ما به شهادت بيشتر ميشود. رهبر فداييان يارانش را مورد خطاب قرار داد و گفت: «خليلم, محمدم, مظفرم, زودتر آماده شويد, زودتر غسل شهادت كنيد, امشب جده ام فاطمه زهرا (س) منتظر ماست.» پس از غسل شهادت به نماز ايستاد. افسران و درجه داران با ناباوري به آنان نگاه ميكردند. دستان به قنوت رفته اش حريم آسمان مناجات بود.

سخن آخر

پس از اتمام نماز عشق سيد بار ديگر امت جدش را هدايت نمود : «شما بندگاني ضعيف در برابر خداي جهان هستيد, چند روزه دنيا به زودي ميگذرد, كاري كنيد كه در جهان ديگر در برابر آفريدگارتان شرمنده نباشيد. شما به دستور شاه ستمگر ما را شهيد مي كنيد ولي طولي نمي كشد كه همگي از اين كردار زشت پشيمان مي شويد. آن روز پشيماني ديگر سودي ندارد. شما بايد سرباز اسلام باشيد و در راه دين بجنگيد نه اين كه سلاحتان را براي حفظ حكومت شاه رو به سينه عاشقان اسلام نشانه بگيريد. روزي حقايق آشكار مي شود و آن وقت از اينكه از شاه حمايت كرده ايد, پشيمان خواهيد شد. اي افسران و مقامات عالي مرتبه ارتش شما هم به جاي اينكه خود را به حكومت پوسيده و فاسد شاهنشاهي بفروشيد به اسلام رو بياوريد تا در دو جهان به عزت برسيد. فريب اين درجه ها و مقامات ظاهري را نخوريد و بدانيد كه قيامت بسيار نزديك است. والسلام.»

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 0:28  توسط سهیل پنهان  | 

شهادت از نظر قرآن و روایات...

در قرآن آیات متعددی درباره شهید و فضیلت آن در راه خدا ذکر شده است که به اختصار قسمتی از آن را بیان می‌کنیم.

الف- بررسی آیات قرآن

۱- سوره بقره، آیه ۱۵۴:

«و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل‌الله اموت بل احیاء ولکن لا تشعرون»

«کسی را که در راه خدا کشته شد، مرده نپندارید، بلکه او زنده جاوید است، ولیکن شما این حقیقت را نخواهید یافت.»

در آیه بالا ۳ تذکر بسیار مهم درباره شهدا به انسان‌های دیگر شده است:

۱- در پندار و گفتار در مورد شهدا نباید لفظ (مرگ) را بکار برد.

۲- حیات شهدا بعد از شهادت برای همیشه جاودان است.

۳- ما توان درک زندگی شهدا را نخواهیم داشت.

در حقیقت این سوره جایگاه شهید را نشان می‌دهد، تا جایی که بشر نمی‌تواند مقام رفیع شهید را درک کند.

۲- سوره آل عمران، آیه ۱۳۹- ۱۴۰

«و لا تهنوا و لا تخرنوا و انتم الاعلون ان کنتم مومنین»

«سست نشوید و اندوهگین نباشید و شما برترید، اگر هستید مومنان»

این آیه بعد از جنگ احد نازل شد، که مومنان در جنگ شکست خوردند. اینجا می‌خواهد تذکر بدهد که اگر دارای ایمان استوار باشید و برای همیشه برترید و شما شاهدان و رهبران بر هم نیز هستید.

۳- سوره حج، آیه ۵۸:

«والذین هاجروا فی سبیل‌الله ثم قتلوا او ماتوا لیرزقنهم الله رزقا حسنا و ان‌الله لهو خیر الرازقین»

«و آنان که در راه خدا از وطن هجرت گزیده و در این راه کشته شده یا مرگ‌شان فرا می‌رسد. البته خدا رزق و روزی نیکویی نصیب‌شان می‌گرداند، که همانا خداوند بهترین روزی ‌دهندگان است.»

در این آیه پاداش کسانی که برای رضای خدا هجرت را برگزیند، رزق و روزی خاص معرفی می‌کند، یعنی برندگان این صحنه پاداش را از خود خدا می‌گیرند. در حقیقت این آیه ایجاد انگیزه می‌کند و شارژ کننده برای کسانی که می‌خواهند در مقابل اهریمنیان ایستادگی کنند.

۴- سوره آل عمران، آیه ۱۶۹:

«و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل‌الله امواتا بل احیاء عند ربهم یرزقون»

«مرده نپندارید کسانی که در راه خدا کشته می‌شوند، بلکه زنده‌اند و نزد خدای خود روزی می‌برند. »

در این آیه تفاوت مردن معمولی با کسانی که در راه خدا شهید شدند، بوضوح دیده می‌شود و یک پاداش بزرگ برای این گروه در نظر گرفته شده است و آن روزی خوردن در نزد خداوند متعال می‌باشد.

این آیه از ویژگی‌های شهدا پرده برداشته که آنان زنده‌اند و تمام خصوصیات حیات را دارا می‌باشند. از آثار حیات، روزی خوردن و ارزاق است که شهدا به نحو احسنت از آن برخوردارند.

۵- سوره توبه، آیه ۲۰:

«الذین ءامنوا و هاجروا و جهدوا فی‌ سبیل‌الله باموالهم و انفسهم اعظم درجة عندالله و اولئک هم الفائزون»

«کسانی که ایمان آورده و هجرت کرده و در راه خدا با مال و جانشان به جهاد پرداخته‌اند، نزد خدا مقامی هر چه والاتر دارند و اینان همان رستگارانند.»

در این آیه جهاد گران با مال و جان در راه خدا را رستگاران معرفی کرده و سعادت آنها را تظمین کرده چرا که مقام‌شان در نزد خداوند بلند است یعنی کسانی که بی‌تفاوت به مستبد نیستند و در برابر کافران قیام می‌کنند را تشویق می‌کند و پاداش آنها را سعادت و مقام بلند و رستگاری معرف کرده است.

۶- سوره نساء، آیه ۷۳:

«لیقتل فی سبیل الله الذین یشرون الحیوة الدنیا بالاخرة و من یقتل فی سبیل‌الله فیقتل او یغلب فسوف نوتیه اجرا عظیما»

«مومنان باید در راه خدا با آنان که حیات مادی دنیا را بر آخرت گزیدند جهاد کنند و هر کسی در جهاد به راه خدا کشته شود فاتح است زود باشد که او را اجری عظیم دهیم.»

در این آیه ابتدا تکلیف مومنان را مشخص می‌کند که در برابر کسانی که دنیای مادی را بر آخرت ترجیح دادند، باید جهاد کنند. و حالا اگر در این جهاد کشته شوند و چه فاتح هر دو را پیروز می‌‌داند و پاداش عظیم می‌دهد.

در آیات فوق شهدا را انسان‌هایی برجسته و بیدار معرفی می‌کند و آنها را پیروز واقعی این دنیا و آن دنیا  و روزی خور در نزد خداوند و سعادتمند و فاتح و دارای مقام بلند و شاهد بر دیگر امت‌ها معرفی می‌کند و پاداش شهدا را خداوند بر خود مفروض می‌داند.

ب- احادیث

۱- امام صادق (ع) از رسول خدا (ص) نقل فرمودند: «سه طایفه شفاعت می‌کنند و شفاعتشان پذیرفته می‌شود: پیغمبران، علماء و شهدا.» (جامع الحادیث الشیعه، ج ۳، ص ۱۶)

۲- رسول‌ خدا (ص) می‌فرمایند: «کسی که از خانه خود به قصد نگهبانی مرزها و یا برای جنگ و جهاد در راه خدا بیرون آید، در هر قدمی که بر می‌‌دارد، هفتصد هزار حسنه داده می‌شود و هفتصدهزار گناه از وی بخشیده می‌شود، او در ضمان و بر عهده خدا خواهد بود به هر نحوی که بمیرد، چه با اجلش بمیرد و یا اینکه شهید شود و چنانچه برگردد، بخشوده شده و پاک گشته و دعایش در پیشگاه خدا مستجاب خواهد بود.

۳- رسول‌ خدا (ص) فرمود: مافوق هر نیکی، نیکی بیشتر و هنری وجود دارد، آنجا که مردی که در راه خدا کشته می‌شود، بالاتر از آن نیک نیست.

۴- اما رضا (ع) از علی (ع) نقل می‌کند که جوانی در هنگام سخنرانی امام علی (ع) از امام سوال کرد که فضیلت جنگجویان خدا را برای من تشریح کن. امام علی (ع) از رسول خدا حدیث مفصلی را نقل می‌کند از لحظه‌ای که جهاد‌گر به میدان جنگ می‌رود تا لحظه‌ شهادت که در اینجا قسمتی از آن را ذکر می‌کنیم: «هنگامی که جهت نبرد پا به میدان می‌نهد و نیزه ها و تیرها رد و بدل می‌شود و جنگ تن به تن شروع می‌گردد، فرشتگان با پر و بال اطراف آنان را می‌گیرند و از خدا می‌خواهند که او در میدان ثابت قدم باشد. در این هنگام منادی فریاد منادی فریاد می‌زند: «بهشت زیر سایه شمشیرهاست.» در این هنگام ضربات دشمن بر پیکره شهید ساده‌تر و گواراتر از نوشیدن آب خنک در روز گرم تابستان است. هنگامی که شهید هنوز به زمین نرسیده، حوریان بهشتی به استقبال او می‌شتابند و نعمات بزرگ معنوی و مادی که خدا جهت وی فراهم ساخته است، برای وی شرح می‌دهند و هنگامی که به روی زمین قرار می‌گیرد، زمین می‌گوید: «آفربن بر روح پاکیزه‌ای که از بدن پاکیزه عروج می‌کند. بشارت باد بر تو. چیزی که نه چشمی آن را دیده است و نه گوشی آن را شنیده است و نه از قلبی خطور کرده است، مخصوص توست و انتطار تو را می‌کشد.»

خداوند متعال چنین می‌فرماید: «من سرپرست بازماندگان توام. هر کسی بازماندگان تو را خشنود کند، مرا خشنود کرده است و هر کسی آنها را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است.»(از مرحوم طبری در مجمع البیان)

۵- رسول خدا (ص) فرموده است: «خداوند چنین فرموده است، من جانشین شهید در خانواده وی هستم. هر کسی رضایت خانواده شهید را جلب کند، رضایت مرا جلب کرده است و هر کسی آنها را به خشم آورد، مرا به خشم آورده است.»(وسائل الشیعه، باب ۲۵، حدیث ۳)

۶- رسول خدا (ص) فرمود:

«شفع الشهید نبی سبعین من اهله.»

«شهید هفتاد نفر از بستگان خود را شفاعت می‌کند.»(کتر العمال، ج ۴، ص ۱-۴)

در این حدیث و احادیث دیگری که در مورد شهادت و مقام شهید آمده است، همه درجه بلند و مقام عظیم شهید را نشان می‌دهد که بهترین نیکی است و شهید را به‌عنوان شاهد جامعه معرفی می‌کند که رضایت خداوند را شهید با کارش جلب می‌کند، حتی تا جایی که سرپرست خانواده شهید را خداوند خود به‌عهده می‌گیرد. بلندترین مقام در آخرت شفاعت است که این مقام از آن پیغمبران، بزرگان و امامان است که در این کار نیز شهدا با آنان برابری می‌کنند، یعنی می‌توانند شفاعت هفتاد نفر را بکنند.

 

منبع : www.tebyan.net

 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و سوم بهمن 1389ساعت 0:20  توسط سهیل پنهان  | 


مهدویت:یکی از علائم ظهور قـیـام قـائم آل مـحـمـد، شهادت نفس زکیه است و از آن تا زمان قیام تنها 15 روز فاصله است.
خبرگزاری شبستان:شـهادت نفس زکیه که در مسجدالحرام و در میان حجرالاسود و مقام ابراهیم کشته می شود، از نشانه های قطعی ظهور امام مهدی علیه السلام است. در مورد نسب این بزرگمرد اتفاق نظر وجود ندارد. برخی او را حسنی معرفی کرده انـد و بـرخـی حـسـیـنـی کـه البـتـه ایـن بـه اصل شخصیت او که از نسل پیامبر(ص ) می باشد ضرری نمی رساند.
در روایـات از او بـه (غلام ) تعبیر شده است و این ممکن است بدان جهت باشد که او به هنگامه شهادت نوجوان و یا جوان خواهد بود. امام مهدی علیه السلام او را بسوی مردم مکه می فرستد تا پیام رسان او باشد و آنان را به یاری آن حضرت فرا خواند که آنان بر ضد او می شورند و او را میان رکن و مقام سر می برند و آنگاه است که خشم خدا بر آنان فرو می بارد.
جریان شهادت این شخصیت پاکباخته 15 روز پیش از قیام حضرت مهدی علیه السلام روی خـواهـد داد و بـدان جـهـت (نـفـس زکیه ) نامیده شده است که بدون هیچ جرم و گناه ، تنها بـخـاطـر رسـانـیـدن پـیام شفاهی حضرت مهدی علیه السلام به مردم مکه به دست اشرار کشته می شود.
پـیـام شـفـاهـی آن حضرت به مردم مکه که بوسیله این شخصیت شجاع و وارسته اعلان می گـردد پـیـام مـهر عدالت و کرامت است و مردم مکه را به یاری حق و عدالت فرا می خواند و بـس و در آن هـیـچ گـونـه ناسزا یا اهانت و یا تهدیدی نیست و با این وصف پیام رسان او بـه شـهـادت مـی رسـد و چـون بـی هـیـچ جـرم و گناهی کشته می شود او را نفس زکیه می گویند.(1)
روایات :
اینک برخی از روایاتی که در این مورد رسیده است ترسیم می گردد:
1ـ از حضرت باقر علیه السلام آورده اند که در این مورد فرمود: قـائم علیه السلام به یاران خویش می گوید:(یاران ! مردم مکه خواهان ما نیستند. امام ما بـرای اتـمـام حـجـت و روشـنـگری شایسته و بایسته حقایق بر آنان سفیری را بسویشان گسیل می دارد.(2)
از ایـن رو آن حـضـرت مـردی از یـاران خـویـش را فرا می خواند و به او دستور می دهد که :(بسوی مردم مکه بشتار، بگو: هان ای مکیان ! من فرستاده (امام ) مهدی هستم (آن گرامی ) می گوید:
مـردم ! مـا خـانـدان مـهـر و رحـمـت و مـرکـز و مـحـور رسـالت و خـلافـت هـسـتـیـم . مـا نـسـل پـاک و پـاکـیـزه مـحـمـد و نـسـل هـمـه پـیـام آوران خـدایـیـم . در طـول تـاریـخ به ما ستم شده است و ما مورد فشار و بیداد قرار گرفته ایم حق مسلم ما از هنگام رحلت پیامبر گرامی تاکنون به غارت رفته و مقام و موقعیت ما نادیده گرفته شده اسـت ، از ایـن رو ایـنـک از شـمـا مـی خـواهـیـم که به یاری حق و عدالت بشتابید و ما را مدد کنید.)
هـنـگـامـی کـه ایـن جـوان دلیـر و دانـشـمند این پیام گرم و پرمحتوا را به مردم می رساند شـرارت پـیـشـگان بر سرش می ریزند و او را میان رکن و مقام سر می برند و این جوان است که (نفس زکیه ) نام دارد.
2ـ و نیز آن حضرت فرمود: وقتل غلام من آل محمد(ص ) بین الرکن و المقام اسمه محمد بن الحسن ، النفس الزکیه ... فعند ذلک خروج قائمنا.(3) نـوجـوانـی گـرانـقـدر از خـانـدان پـیامبر(ص ) میان رکن و مقام کشته می شود که نامش (محمد) است و نام پدرش (حسن ). او (نفس زکیه ) می باشد... و پس از شهادت او قیام حضرت مهدی علیه السلام در پیش خواهد بود.
3ـ امام صادق علیه السلام فرمود: ولیس بین قیام قائم آل محمد و بین قتل النفس الزکیه الا خمس عشره لیله .(4)
مـیـان قـیـام قـائم آل مـحـمـد صلی الله علیه و آله و شهادت (نفس زکیه ) تنها 15 روز فاصله است .
لازم بـیـاد آوری اسـت کـه در بـرخی روایات این عنوان به بزرگمردی که به همراه 70 نـفـر از شـایـسـته کرداران در اطراف کوفه به هنگام تجاوز سپاه سفیانی به شادت می رسد نیز گفته شده است .
هـمـچـنـانـکه بر(سید حسنی ) نیز(نفس زکیه ) گفته شده است اما تردیدی نیست که (نفس زکیه ) ای که از نشانه های قطعی ظهور است ، همان جوان متفکر و اندیشمندی است کـه 15 روز پـیـش از قـیام حضرت مهدی علیه السلام در مسجدالحرام و میان رکن و مقام به شهادت می رسد.

پی نوشت:
1- در قـرآن از زبـان مـوسـی خـطـاب بـه خضر می خوانیم که :(اقتلت نفسا زکیه ...؟) آیا بیگناهی را کشتی ؟ سوره کهف آیه 74.
2- بـحـارالانـوار ج 52 ص 307 بـه نـقـل از اکمال الدین ج 2 ص 330
3- همان
4- همان، ص 203 بـه نـقـل از اکمال الدین ج 2 ص 649 غیبت طوسی ص 271.

 |+| نوشته شده در  سه شنبه سی ام آذر 1389ساعت 19:38  توسط سهیل پنهان  | 
 
  بالا